تبليغاتX
رسای بی صدا

همه چیز می شد لبخندت ...آسمان و زمین ... ستاره و سیاره ...

لبخندت که بود من، همه کس می شدم ...  دلداده ... مجنون و بیچاره...

دلم که قرار داشت همه چیز بر قرار بود بر صفحه بی قراری روزگار ...

شکایتی ندارم ...

حالا هم همه چیز هست ...

اشک که باشد ، همه چیز هست...

 نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 22:11  توسط صدرا جعفرپور | 
در بر خودم غرق می شوم ، در میان کلماتی که در مخم رژه می روند و من تک به تک می بینمشان که چگونه پای بر مغزم می کوبند ...

خسته ام ، خسته و نالان ...

وای از کلمات ... وقتی به جنگ با من بر می خیزند ... وقتی حرف حرف الفبا تیغ بر تو می کشند

غرق می شوم...

از همان کودکی شنا کردم نمی دانستم ... نخواستم بدانم ... می ترسیدم....

از آب نه... از تو می ترسیدم ...

از تو ترسیدم که روزی نبینی مرا ، از روزی ترسیدم که پشت سرت راه برم و قدم هایت را بشمرم تا حدالاقل به امورات تو مشغول باشم...

دلم لک زده برای لبخندت ، برای لبخندم ...

پیچیده شده طومار به نامت ... به نامه ات .. دیروز به دستم رسید... بازش نکردم ... می ترسم...از کلمات می ترسم...

سلام، خوبی ؟

بد نیستم اما....

کاش واژه در هم می شکست...

بشکن...

شکستم... در خود شکستم...

می ترسم...از تو می ترسم...

از آن نردبان بلند هم می ترسم ... از پله آخرش ...

و باز می ترسم ... از خودم، از واژه ، از تو ، از پله آخر نردبان...

 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 2:54  توسط صدرا جعفرپور | 
دوباره صبح،  ساعتم زنگ می خورد ... نمی دانم خوابم یا بیدار ، انگار وقتی ساعتم زنگ می زند تازه یادم می آید که نخوابیده ام ....

باید بخوابم کمی ، اما تو می دانی من خواب های بی رویا دوست ندارم ، نخواستم حتی لحظه بی رویا بخوابم ....

خواب که نبینم ، انگار همین چند لحظه ی دل خوشی بودنت هم نصیبم نمی شود

برای چه بخوابم وقتی رویا نیست؟ ... وقتی دیگر در خواب هم همسایه آن لبخندت نمی شوم ...

می خواستم لااقل در خواب دنیا خودم را داشته باشم . خانه ای داشته باشم دیوار به دیوار تو که پنجره اش هر بار رو به روشنی تو باز شود ... خورشید با چشمان تو طلوع کند و وقتی می بندیشان، رنگ سرخ غروب در افق بپاشد...

خوابم را به من پس بده باز تا ...

 

 نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 4:19  توسط صدرا جعفرپور | 
تو که بودی همه چیز بود در برم ، دریا بود و ستاره و ماه . گاهی خورشید نیز مهمان دلم می شد.

دلم که به تنگ می آید ، دنیایم نیز تنگ می شود ، می شود همین سه در چهار اتاقم که در آن هر ثانیه به قدر یک سال می گذرد ...

تو که بودی رنگ می پاشید از گوشه گوشه اتاقم ،به هفت رنگ رنگین کمان... امروز هر چه نگاه کردم حتی نقطه ای سفید هم بر دیوار نبود ... سیاه سیاه...

تو که بودی لبخندت بود ، تو که بودی همان دریا و ماه و ستاره بودی ... تو که بودی همان  خورشید هم  بودی ...

تو خود رنگ بودی ... همان رنگین کمان ...

 یادت هست؟

 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 2:46  توسط صدرا جعفرپور |